بی تجربگی یا عدآمادگی

وقتی ما کوه را دوست داریم تمامی قواعد آنرا می پذیریم.

ژان کریستوف لافایل

بی تجربگی یا عدم آمادگی

امسال برای برنامه زمستانی خارج از استان تیم کوه دانشگاه قله الوند همدان را در نظر گرفته بودیم . با توجه به دو صعود خوب اخیر به قله بینالود و قورخود و آمادگی بچه ها امید اجرای برنامه خیلی بالا بود. در آخرین جلسه انجمن قبل از شروع امتحانها ی ترم اول تصمیم گرفتیم برنامه در هفته اول اسفند اجرا شود. 

 ایام امتحانها با تمام سختیها وطولا نی بودن دقایقش به خوبی (حداقل برای من) سپری شد. در یکی از روزهای پایانی امتحانها با مهدی نادی تصمیم گرفتیم که بعد از امتحانها برای آمادگی و هماهنگی بچه ها یک برنامه صعود شبانه به قله شیرباد داشته باشیم . پس از مشورت با مربی تیم آقای مهاجرپور و آگاهی بچه ها قرار شد روز سه شنبه ساعت 12 به سمت روستای زشک حرکت کنیم . ساعت حدود 2 به روستای زشک رسیدیم . هوا در چند روز گذشته خراب بود و برف نسبتا خوبی در مشهد باریده بود ولی با این وجود در روستای زشک ارتفاع برف بسیار کم و ناچیز بود و بیشتر یخ سطح معابر را پوشانده بود.

 راه افتادیم برف جدید عمق چندانی نداشت و یخ زدگی سطح زیرین آن حرکت را مشکل میکرد. خلاصه پس از 3 ساعت پیاده روی و برف کوبی به انتهای دره رسیدیم . صدای باد دربین درختان و دره غوغا می کرد و نشانه طوفانی وحشتناک در ارتفا عات بود. هوا کاملا تاریک شده بود ، پس از کمی استراحت وخوردن تنقلات و برداشتن آب تصمیم گرفتیم مسیر صعود یا ل به جانپناه راآغاز کنیم . عمق برف 50 سانتی متر می شد ، من به عنوان راهنما در جلوی گروه با یک کلنگ حرکت کردم و مهدی هم طبق معمول عقب دار شد . ساعت 5/6 عصر بود ، به علت یخ زدگی برف زیرین و عمق کم برف تازه و شیب زیاد در ابتدای یال حرکت به کندی انجام می گرفت  پس از حدود نیم ساعت و عبور از این نقطه از شیب مسیر کمی کاسته شد و روی یال قرار گرفتیم که ناگهان با برف یخ زده و باد بسیار شدید که تعادل آدم را براحتی بهم می زد مواجه شدیم  با این وجود حرکت را به سمت بالا ادامه دادیم . بخاطر کمبود وسایل از قبیل کرامپون و کلنگ مجبور شدیم با کلنگ جا پا درست کنیم . اعضای تیم 9 نفر بودند در حالیکه فقط 3 عدد کلنگ و 4 تا هد لایت داشتیم . سه نفر هم کاملا تازه وارد بودند و برای اولین بار بود که قصد صعود به شیرباد را داشتند . یکی دو ساعت شاید هم بیشتر مجبور شدم  با کلنگ جای پا بکنم . سطح کل یال را یخ پوشانده بود و باوجود تاریکی هوا باید مراقب می بودیم که مسیر را اشتباه نرویم و به بهمن نخوریم . در کل مسیر این قضیه مرا بسیار نگران کرده بود . کم کم داشت انرژی ام تمام می شد آب هم تمام شده بود و بچه ها همگی ترسیده بودند، شدت باد هم بیشتر شده بود . پس از پشت سر گذاشتن چند ساعت وحشتناک و بسیار سخت بالا خره به نقطه ای از یال رسیدیم که باد برف را با خود برده بود و پا بر زمین خاکی گذاشتیم . احساس کردم خاک و بوته های گون راخیلی دوست دارم واز برف متنفرم. 

 به خاطر 4 ساعت کلنگ زدن انرژی ام کاملا تخلیه شده بود و حالم به کلی بد بود حال بقیه بچه ها هم اوضاع خوبی نداشت . تا جانپناه یک ساعت دیگر راه باقی بود. انرژی بجه ها به حدی کم شده بود که به ازای هر ده قدم، 10 دقیقه استراحت میکردند . به هر سختی که شد ساعت 1 نیمه شب به جانپناه رسیدیم . به غیر از مهدی و یونس وآقای مهاجرپور بقیه بچه ها نای باز کردن گترهایشان راهم نداشتند . حال من به کلی بد بود و یکی دبار دچار تهوع شدم و سپس خوابیدم . بقیه پس از استراحت و خوردن شام انگار که بهتر شدن و شروع به شلوغی و جشن تولد گرفتن برای امیر کردند . صعود به قله لغو شد و تصمیم گرفتیم از جانپناه به پایین برگردیم . ساعت 11 صبح چهارشنبه پس از خوردن صبحانه وآماده شدن، از جانپناه به طرف پایین حرکت کردیم . هوا آفتابی بود و لی از شدت باد کاسته نشده بود . باد آنقدر شدید بود که هر چند متر یکی از بچه ها زمین می خورد. طبق معمول من به سرعت ارتفاع کم کردم و با محمود که همراهم بود از بچه ها فاصله گرفتیم که یک دفعه باد پرتم کرد و حدود 50 متر روی سنگها سر خوردم . بچه ها پراکنده شده بودند و باد شدید مانع رسیدن صدا می شد . به منطقه یخ زده یال رسیده بودیم . من که داشتم آرام با کمک کلنگ روی یخ ها به پایین حرکت می کردم و محمود هم پشت سرم می آمد که ناگهان فریادی بلند (مرتضی منو بگیر) به گوش رسید . ابتدا مصطفی و سپس سامان به ترتیب با حالت نامتعادل و سرعت فراوان عبور کردند . مسافت حدود 200 رو سر خوردند که خوشبختامه در نقطه ای  رویال متوقف شدند و از سقوط به دره جان سالم به در بردند. آقای مهاجر پور و یونس و امیر هم در بعضی نقاط سر خوردن . در این بین مهدی و علی که از شیب سمت چپ یال سر خورده بودند دیگر اثری ازشان نبود. من و محمود پس از 20 دقیقه به سامان و مصطفی رسیدیم و به آنها کمک کردیم . سپس یونس و مهندس و امیر هم به ما ملحق شدند. بایک تراورس طولانی به سمت چپ یال رفتیم به امید اینکه شاید باد کمتر و برف نرم باشد و اثری از مهدی و علی پیدا کنیم . روحیه چند تا از بچه ها ضعیف شده بودو قادر به راه رفتن نبودند و مجبور شدیم تمام مسیر را تا پایین با کلنگ جا پا درست کنیم . بی اطلاعی از مهدی و علی باعث نگرانی و ضعیف شدن دو چندان روحیه بچه ها شده بود . حدود ساعت 5 عصر به کف دره رسیدیم خوشبختانه حال مهدی و علی هم خوب بود ، مهدی ساعت 1 و علی ساعت 5/1 به کف دره رسیده بودند . 4 ساعت انتظار و بی اطلاعی از اوضاع بچه ها آن دو را بسیار نگران کرده بود و تا حدود دچار توهم شده بودند. مهدی که به سمت چپ یال سر خورده بود مقداری از مسیر را با بهمن کوچکی سقوط کرده بود و لگن اش آسیب دیده بود ، علی رو هم نمیدانم بدو ن کلنگ روی یخ ها چطوری آمده بود پایین .

 خلاصه با تمام سختیها و مشکلات ، برنامه خاطره خوبی برای من باقی گذاشت . ترسی که ازاین برنامه برای بچه ها پیش آمد باعث شد برنامه ا لوند لغو بشه ولی مسئولین دانشگاه و آقای مهاجرپور توجیه شدند که به وسایل فنی واقعا نیاز است . بااینکه حداقل 20 با در زمستان و شرایط آب و هوایی مختلف شیر باد رفته بودم ولی هیچ وقت هین قله را به این سر سختی ندیده بودم .   

صعود زمستانه شیرباد( 2 )

زمانیکه برنامه ای با خطرات و اتفاقات فراوان روبرو شود ولی به هر صورت بتوان آن را به خوبی هدایت کرد و مهمترین مسئله که جان افراد گروه است را حفظ کرد ، باز هم حرف و حدیثهای زیادی پیش می آید .

در نوشته پیشین گزارش مختصری از برنامه صعود زمستانه تیم دانشگاه به قله شیرباد در بهمن ماه 84 آمده بود ، آنچنان که نوشته شده بود ، مهدی نادی و علی خزائی از گروه جدا می افتند و اتفاقات فراوانی برایشان پیش می آید ، به همین خاطر از ایشان خواستم تا در مورد وقایع و بهمنی که دچارش شده اند مطالبی را بنویسند تا در وبلاگ انجمن کوه دانشگاه بگذاریم و گزارش این برنامه را از نگاه چند نفر بخوانیم . از این دو دوست گرامی تشکر می کنم .

مرتضی نامور

گزارش برنامه از نگاه علی خزائی

ظهر 21/11/84 در حالیکه هوا ابری و سرد بود و بارش برف شهر مشهد را سفید پوش کرده بود ، پس از هماهنگی های لازم عازم روستای زشک شدیم. در ساعت 2 بعد از ظهر عزیمت خود را برای رسیدن به جانپناه شیرباد آغاز کردیم و با توجه به کوتاهی روز و مسافت طولانی با سرعت نسبتا زیادی حرکت میکردیم . پس از 3 ساعت حرکت و تلاش در ساعت 5:30 بعد از ظهر به ابتدای یال جانپناه رسیدیم. پس از استراحت کوتاه و تجدید قوا جهت صعود یال از کلبه نیمه کاره ای که در آن استراحت کرده بودیم بیرون آمده و خود را به ابتدای یال رساندیم ، هوا تاریک شده بود و باد نسبتا شدیدی در حال وزیدن بود که سرمای هوا را دوچندان ساخته بود. پس از نیم ساعت صعود بر شدت باد افزوده شد به طوریکه برف سطح زمین را باشدت بر سرو صورت می کوبیدو دید را کاهش می داد.  مشکل دیگری که کار صعود را دشوارتر ساخته ، برف سفت  یخ زده ای بود که در زیر پایمان قرار داشت که با توجه به همراه نداشتن کرامپون و تعداد کافی کلنگ صعود را بسیار مشکل ساخته بود .جهت سهولت در صعود و جلوگیری از لغزش و سر خوردن بر روی برف تمامی  افراد در جاپاهایی که مرتضی به وسیله کلنگ در برف یخ زده کنده بود ، قدم می گذاشتند و این امر به همراه شدت باد و کولاک برف ، سرعت صعود را بسیار کند کرده بود.

یال منتهی به قله شیرباد

پس از 3 ساعت دشوار تنها توانسته بودیم نیمی از مسیر را بالا برویم و کولاک شدید برف، لغزندگی مسیر و کوله های نسبتا سنگین به همراه هوای بسیار سرد ، کم کم سبب تحلیل قوای  جسمانی افراد تیم شده بود و برخی از همنوردان زمزمه فرود را سر می دادند  که با توجه به شرایط جوی و لغزندگی مسیر و عدم دید کافی خطرناکترین کار ممکن بود . پس از کمی صحبت و ایجاد روحیه ، تیم را متقاعد به صعود مسیر باقیمانده تا جانپناه نمودیم و حرکت به سمت بالا را ادامه دادیم . اماپس از هر پنج دقیقه صعود تمامی اعضا یک الی دو دقیقه می نشستند و این رویه تا 150 متری جانپناه ادامه داشت .

کم کم سه و چهار نفری از بچه ها حالشان رو به وخامت گذاشت و دچار کوه گرفتگی شدند و با اینکه جانپناه را می دیدند ، اما بر روی زمین می نشستند و به خواب فرو می رفتند واز ادامه حرکت باز می ماندند که به ناچار با زور داد و فریاد این چند نفر را تا جانپناه هدایت نمودیم . خوشبختانه پس از 6 ساعت تلاش طاقت فرسا در هوای بسیار سرد و باد شدید و تاریکی ساعت 1 شب به جانپناه رسیدیم و پس از کمی استراحت و رفع خستگی مشغول آب کردن برف ، تهیه آب و چای و پختن غذا شدیم . شب را صبح کردیم و با خستگی فراوانی که از شب قبل بر تنمان باقی مانده بود پس از خوردن صبحانه و جمع و جور کردن وسایل ساعت 11 از جانپناه به سمت پایین حرکت کردیم .

شدت باد از شب قبل بیشتر شده بود . هر چند قدم که بر می داشتیم تعادلمان بهم می خورد و بر زمین می افتادیم  . گاهی اوقات باد به طور ناگهانی آنچنان شدید می شد که یکبار خودم را حدود ده متر بر روی زمین و برف یخ زده پرتاب نمود . هنوز سیصد چهارصد متری از جانپناه فاصله نگرفته بودیم که ناگهان کیسه خواب از کوله ام جدا شد و از آ ن ارتفاع پرت شد . همزمان زیرانداز یکی از بچه ها از کوله اش جدا شد و به همان سمت که کیسه خواب من رفته بود ، پرتاب شد . من ودو نفر دیگر با فاصله 50 متری از بقیه گروه در عقب حرکت می کردیم و به علت شدت وزش باد و سر و صدای ناشی از آن امکان ارتباط کلامی حتی در این فاصله کم وجود نداشت .

مهدی که زیر انداز خود رااز دست داده بود به سرعت به سمت چپ و دامنه ای که زیرانداز به آن سمت پرتاب شده بود تراورس کرد و داد و فریادهای ما برای جلوگیری از اقدام او بیهوده بود.پس از آنکه کمی دیگر به سمت پایین فرود آمدیم تقریبا بر روی یال قرار گرفتیم و شیب تندتر شد و کار را سخت تر کرد ، به طوریکه با توجه به نداشتن کرامپون ، بر روی برف نشسته و در جاپاهایی که نفر جلو بوسیله کلنگ می کند حرکت می کردیم . برف بقدری سفت بود که ضربه کفشهای سنگین کوهنوردی نیز اثری در آن نداشت .با توجه به اینکه من نفر آخر گروه حرکت می کردم ، ترس از اینکه بر روی برف لغزیده و با سایر نفرات برخورد کنم ، به ناچار به سمت شیار کاسه مانندی که در سمت چپ یال قرار داشت تراورس کردم ، با احتیاط زیاد و با استفاده از دو تکه سنگ تیز به زحمت خود را به دامنه مذکور رساندم و فرود خود را با اطمینان بیشتری آغاز نمودم . پس از ده دقیقه فرود به گروه که به موازات من بر روی یال قرار داشتند ، رسیدم و با توجه به اینکه فاصله کمی زیاد بود با حرکت دست به آنها نشان دادم که به این سمت بیایند و از این قسمت فرود آیند.من مطمئن از اینکه اشاره مرا متوجه شده اند ،فرود خود را از همان قسمت ادامه دادم .

برفی که روی آن حرکت می کردم به ضخامت 40 سانتیمتر بود که بر روی برف یخ زده زیرین قرار داشت و با هر گامی که بر روی آن می گذاشتم شکسته شده و فرو می ریخت ولی به علت پهنا و حجم کم امکان سقوط بهمن از آن نمی رفت . زمان را از دست داده بودم ، به علت شدت وزش باد وکولاک شدید و حرکت کند بر روی برف گذر زمان را متوجه نمی شدم . پس از اینکه مقداری دیگر فرود آمدم به عقب برگشتم و به سمت بالا نگاه کردم تا موقعیت گروه را ببینم ، اما اثری از آنها نبود . کم کم ترس داشت برمن غلبه می کرد و فکر و خیالات زیادی به مغزم خطور می کرد . احتمال می دادم که آنها مسیر مساعدی را پیدا کرده و هم اکنون به پایین رسیده اند . با این فکر به خودم روحیه دادم و به سمت پایین حرکت کردم . ناگهان یاد مهدی افتادم که به دنبال زیرانداز خود به سمت این دامنه حرکت کرده بود . دعا می کردم که به سمت شیار بهمن گیری که در سمت چپ من قرار داشت نرفته باشد . برای اطمینان کمی به سمت چپ تراورس کردم تا رد پا یا اثری از او بیابم . به بالای شیار که رسیدم متوجه شدم برف زیادی در چند نقطه شکسته و بهمن ایجاد شده است و این باعث شد که حدس من به یقین تبدیل شود . ناگهان ترس عجیبی من را فرا گرفت . از طرفی به خود روحیه می دادم که هم اکنون سایر افراد به پایین رسیده و به کمک او شتافته اند و از طرف دیگر ترس از این که شاید برای افراد گروه در بالا اتفاقی افتاده باشد ،مرا دچار اغتشاش فکری کرده بود .

تصمیم گرفتم به سمت راست تراورس کرده و از مسیری مساعد به سرعت خود را به پایین برسانم . پس از اینکه کمی به سمت راست و پایین فرود آمدم ، ناگهان مهدی نادی را که احتمال می دادم در زیر بهمن مدفون شده باشد را در پایین یال دیدم که با مشاهده من شروع به بالا و پایین پریدن و تکان دادن دست کرد.با مشاهده او روحیه ای تازه گرفتم و خوشحال به طرف پایین حرکت کردم . پس از ده دقیقه ای فرود به پایین رسیدم و خود را به او رساندم و از کم و کیف ماجرا جویا شدم . وی پس از اینکه به دنبال زیرانداز خود رفته و اولین اشتباه را مرتکب شده بود ، از مسیری اشتباه و شیاری بهمن گیر فرود خود را ادامه داده بود و دومین اشتباه خود را مرتکب شده بود و گرفتار دو بهمن متوالی شده ، اما به طور معجزه آسایی از مدفون شدن در زیر بهمن نجات پیدا کرده بود . مهدی تعریف کرد پس از اینکه از زیر بهمن بیرون آمده است دچار وحشت عجیبی شده و گذر زمان را از دست داده است و گمان کرده گروه تا کنون به پایین رسیده و چون او را نیافته اند ، به مسیر خود ادامه داده اند . ولی احتمال اینکه هنوز به پایین نرسیده باشند ، باعث شده بود که همچنان به انتظار بایستد . و با مشاهده من کاملا امیدوار شده بود که اولین نفری است که به پایین رسیده و سایر افراد هنوز در بالای یال می باشند . پس از اینکه من نیز ماجرای خود را برای او شرح دادم کمی دچار شک و تردید شدیم که شاید گروه زودتر به پایین رسیده و به طرف پایین دره حرکت کرده باشد . اما تصمیم گرفتیم ساعتی در انجا به انتظار بنشینیم .

 من ومهدی به طرف مکانی که بهمن سقوط کرده بود حرکت کردیم تا ضمن بررسی موقعیت بهمن و چگونگی رخداد ماجرا شاید اثری از کیسه خوابم بیابیم که ناگهان در کمال ناباوری کیسه خواب را در کنار توده انبوه برف ناشی از سقوط بهمن پیدا کردم و بسیار خوشحال شدم . پس از ساعتی انتظار کم کم نگران و مضطرب شدیم که نکند برای بچه ها اتفاقی افتاده باشد ، به همین خاطر تصمیم گرفتیم کمی به طرف بالا حرکت کنیم و جستجوی خود را آنجا ادامه دهیم . پس از اینکه 300 متری ارتفاع گرفتیم ، چشم انداز وسیع تری در پیش روی چشم ما قرار گرفت ، اما هیچ اثری از گروه نبود . کم کم احتمال اینکه آنان به پایین رسیده و به گمان رفتن ما آنان نیز رفته باشند ،قوت گرفت . به همین دلیل در عین ناامیدی به طرف پایین فرود آمدیم و تصمیم گرفتیم یک کیلومتری به طرف پایین دره حرکت کنیم ، شاید افراد گروه در مکانی مناسب در پایین دره به انتظار ما نشسته باشند . پس از اینکه کمی در مسیر جاده پایین رفتیم به عقب برگشته و به یال جانپناه نگاه کردیم که متوجه چند نقطه سیاه رنگ متحرک در روی یال شدیم . در آن لحظه گویی تمام دنیا را به من داده بودند . همین احساس را در مهدی نیز دیدم . خوشحال به سرعت به طرف بالا برگشته و به داخل خانه نیمه کاره ای که در ابتدای یال قرار داشت رفتیم و به انتظار رسیدن بچه ها نشستیم . فرود بچه ها از هنگام خروج از جانپناه تا رسیدن به پایین یال 6 ساعت طول کشیده بود ، مسیری که در مواقع عادی فرود آن یک ساعت به طول می انجامد .

Shirbad2.JPG

مهدی نادی ، بهمن و زندگی

ساعت 11صبح من آخرین نفری بودم که از جانپناه خارج شدم . طوفان وحشتناکی بود و باد سردی می وزید . من و علی خزائی و مصطفی رحمتی از عقب حرکت می کردیم و بین ما و بقیه فاصله افتاده بود و آنها به سرعت ارتفاع کم می کردند ، ما کمی صبر کردیم که تو اون هوا یک عکس از طوفان بگیریم و یکی از دلایل عقب افتادن ما هم همین بود . سرعت باد آنقدر زیاد بود که من برای حفظ تعادل وزن خود را روی باد انداختم و به خاطر برفی که به شدت به سر و صورت می خورد به سختی قادر به دیدن بودم به گونه ای که از فاصله نزدیک هم تشخیص بچه ها از هم مشکل بود . فاصله بقیه با ما به قدری زیاد بود که تقریباآنها را نمی دیدم .

یک لحظه احساس کردم که چیزی از کنارم رد شد و احتمال دادم زیرانداز باشد به همین خاطربه کوله مصطفی نگاهی انداختم ، دیدم زیرانداز مصطفی هست و از مصطفی پرسیدم ببین زیرانداز من هست یا نه که گفت نیست . از آنجا بود که به علی گفتم از عقب حرکت کند و خودم به دنبال زیرانداز رفتم . در ابتدا فکر کردم که زیرانداز در فاصله چند متری افتاده ولی وقتی رفتم دیدم یک گون بیشتر نیست . شیبها را به سرعت به دنبال زیرانداز سر خوردم . در بعضی جاها برف کاملا یخ زده و همانند شیشه شده بود و واقعا وضعیت بدی داشتم ، با این وجود بیشتر از مسیر گونها سر می خوردم و سعی می کردم سرعتم را کنترل کنم ، ارتفاع زیادی را کم کرده بودم به طوری که دیگر اثر باد محو شده بود . به شیب آخر رسیدم و می خواستم از آن هم سر بخورم ،تا به پایین شیار سمت چپ یال برسم . وقتی روی شیب آخر نشستم و خواستم سر بخورم کمی پایین رفتم و پاهایم را بالا دادم اما دیدم که برف شل است ، با خود گفتم : چه جالب ، چه برف شلی !! کمی از پاهایم کمک گرفتم و خودم را پایین کشیدم که سرعت بگیرم که ناگهان به ذهنم خطور کرد که نکند برف بهمن باشد ، به همین خاطربلا فاصله به شکم برگشتم و پاهایم را کوبیدم که متوقف شوم ولی دیدم کار از کار گذشته است و در سمت چپم خط بهمن بزرگی شکسته و من فقط دیدم که توده حجیمی از برف به سمتم می آید و من که به شدت ترسیده بودم به لکنت افتادم و فریاد زدم : ب ، ب ، بهمن ، ...

صحنه عجیبی بود و از همه عجیب تر حسی بود که داشتم ، حسی که تا کنون در زندگی به من دست نداده بود ، مرگ را جلوی چشمم می دیدم و در آن لحظه به بعد از مرگ و به گذشته ها و به دوستان و به فردا و به پس فردا و به یک هفته بعد که جنازه ام به خانه میرسد فکر می کردم و به مادرم که 5/4 ماه اورا ندیده ام و فردا که بلیط برگشت به اصفهان را داشتم . اینها همه در عرض چند ثانیه رخ داد ، من فقط متحیر روی برف سوار بودم و بدون اختیار به طرف پایین رانده می شدم و برف از پای زانوهایم شروع می شد و به سینه ام می رسید . من فقط کمی شنا می کردم و دستم را روی برف می گذاشتم و سعی می کردم خودم را بالا نگه دارم تا بطور کامل زیر برف نروم ، اما در میانه های راه حجم برف به طور ناگهانی خیلی زیاد شد و دیگر چیزی نفهمیدم . سرعتم خیلی زیادتر شده بود ، با دست و پا و کمر و... سر می خوردم ، مثل یک توپ شده بودم .

ناگهان احساس کردم کمرم به چیز محکمی خورد و متوقف شدم .کم کم به خودم آمدم ، احساس درد شدیدی در لگنم کردم و پاهایم تقریبا180 درجه باز شده بود . به سختی بلند شدم و دیدم که تا کمر بیشتر در برف نیستم ، در شیارهای کناری هم بهمن آمده بود و جالب تر از همه آنکه زیرانداز هم روی بهمن شیار کناری افتاده بود .

در حالیکه از کف دره حرکت میکردم وبه سمت پرورش ماهی می رفتم و هنوز گیج بودم ، ناگهان متوجه شدم دوباره از شیارهای دیگر هم بهمن راه افتاده است ، به ناچار به سرعت در شیب سمت چپ بالا کشیدم تا دچار بهمن نشوم .

ساعت حدود5/12 به ته دره رسیم و دیدم کسی آنجا نیست . به پرورش ماهی رفتم ، ولی کسی آنجا هم نبود ، وقتی دوباره از پرورش ماهی به پای یال برگشتم ، دیدم که جای پایم که دو دقیقه پیش از آنجا گذشته بودم محو شده است ، یعنی آنقدر سرعت طوفان زیاد بود که بلا فاصله جای پاهایم را پر می کرد ، نتوانستم تشخیص بدهم که آیا بچه ها آمده اند یا نه .

انتهای لگن و زانوهایم به شدت درد می کرد ، از پایین یال نگاهی بالا انداختم و فقط منتظر بودم . پس از نیم ساعتی که هر لحظه یک فکر به ذهنم خطور می کرد و دیگر دیوانه شده بودم ، کم کم مطمئن شدم  بچه ها پایین آمده و رفته اند ، چون در مو قع برگشت آنها خیلی پایین تر از من بودند که ناگهان احساس کردم یک بادگیر آبی یک لحظه آمد و رفت و فکر کردم خواب می بینم ولی بعد دیدم که علی خزائی است . علی داشت یک مسیر را تراورس می کرد که بهمن گیر بود ، داد زدم علی برگرد و او هم برگشت و از مسیر یال آمد ، من خیلی خوشحال شدم وپرسیدم بچه ها کجا هستند که گفت آنها هم دارند می آیند  . او هم کیسه خوابش افتاده بود و با هم برای جستجو به ته دره رفتیم . من ماجرای بهمن را برای علی تعریف کردم و از او قول گرفتم برای حفظ روحیه تیم به کسی چیزی نگوید .

در آن شرایط برای من گشتن به دنبال یک کسه خواب آن هم ته دره خیلی سخت بود ، چون حالم به شدت بد بود و پاهایم به شدت درد می کرد ، افکار مغشوش ذهنم را مختل کرده بود و کلافه شده بودم ، در همان حال بودم که دیدم کیسه خواب کنار پایم است به طوریکه انگار ازآسمان آمده باشد .

من وعلی بعد از آن به اتا ق نزدیک پرورش ماهی رفتیم و کمی استراحت کردیم تا بچه ها بیایند ، ساعت تقریبا 5/1 بعداز ظهر بود . توی اتاق من افتادم و فقط کمی آب و یک پرتقال خوردم و دراز کشیدم . کمی که حالمان جا آمد دوباره به پای یال برگشتیم وبه قصد پیدا کردن بچه ها به بالا رفتیم ، به بالای شیب اول که رسیدیم ، مسیری را که علی آمده بود ادامه دادیم ، خستگی و گرسنگی و بی خبری و ترس شدیدباعث شد کم کم دچار توهم شویم ، به طوریکه در جایی علی گفت این ردپای خرس است . اکنون علاوه بر گم شدن بچه ها و پرت شدن آنها به ته دره ، به تکه تکه شدن توسط خرس هم فکر می کردم .

خلاصه من خودم مسیررا تا جایی که از آنجا بهمن شروع شده بود ادامه دادم ولی چیزی نیافتم ، شدت طوفان به قدری زیاد بود که نزدیک بود ما هم یکدیگر گم کنیم . به علی گفتم بیا تا ما حداقل یکدیگر را گم نکرده ایم برگردیم . دوباره به همان اتاق پرورش ماهی برگشتیم . هوا سرد تر و شدت باد بیشتر شده بود ، من زیراندازم را پهن کردم و پیک نیک را درآوردم و چایی گذاشتم ، ساعت حدود 4 بود ، یعنی دقیقا چهار ساعت بود که من پایین آمده بودم و در حالیکه یک ربع بعد از بچه ها راه افتاده بودم و برای من یقین شده بود که آنها پایین آمده و به زشک رفته اند چون به نظر خودم منطقی ترین فکر بود و حتی علی هم دیگر مطمئن شده بود و در همان حال وسایلمان را جمع کردیم و شروع کردیم برگردیم . در جایی که آخرین پیچ را می خواستیم طی کنیم که بعد از آن پیچ یال دیده نمی شد علی برگشت وبه یال نگاهی انداخت و با خوشحالی فریاد زد بچه ها ، بچه ها را ببین . من که باور نمی کردم این کابوس وحشتناک بالاخره تمام شده است .

با خوشحالی برگشتیم در خانه منتظر ماندیم و برای بچه ها چای گذاشتیم . هوا تاریک شده بود که اولین نف

/ 0 نظر / 8 بازدید